|
صادق زيباکلام، استاد علوم سياسي دانشگاه تهران، در نامهاي سرگشاده به حجتالاسلام مهدي کروبي، ضمن اعتراض به نحوه پوشش يادداشتها و گزارشهاي خود در روزنامه اعتماد ملي، در دوره سردبيري محمد قوچاني، نوشت: «اين حق من است که ميان ايشان و آقاي حسين شريعتمداري، انصافاً دومي را انتخاب کنم» متن کامل نامه سرگشاده صادق زيباکلام به شرح زير است: با نام و ياد حضرت حق محضر با سعادت حضرت حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي شيخ مهدي کروبي دامت افاضاته همان طور که مستحضرند کم و ييش قريب به سه سالي ميشود که حقير افتخار همکاري با روزنامه بالنسبه وزين اعتماد ملي را داشتهام. در طي اين مدت به طور متوسط هفتهاي يک يادداشت در ستون "بدون خط خوردگي" آن روز نامه داشتهام. به عنوان نويسندهاي که در کشور ايران امروز زندگي ميکنم، ضمن آن که حرفهايم را در روزنامه زدهام، درعين حال هم همواره حدود و ثغور، امکانات، فضاي مطبوعاتي جامعهام و شايد بالاتر از همه، حرمت، شأن و جايگاه ديگران اعم از مخالفين يا موافقين را هم سعي کردهام رعايت نمايم. شايد چنين بوده و صد البته الطاف حضرت حق که ظرف مدت سه سال گذشته درد سري براي آن جريده شريفه را موجب نشدم. دربهمن ماه بود که آقاي سرگه بارسقيان که در طي اين سه سال حلقه اتصال من با هيأت تحريريه بودهاند، گفتند که آقاي محمد قوچاني -حفظهالله- سردبير روزنامه شدهاند. وقتي واکنش سرد و اندوهگين بنده را ديدند متعجب شدند و گفتند چهطور؟ گفتم شما از بنده اين را ناشنيده بگيريد، اما آمدن حضرت قوچاني به روزنامه در حقيقت آغاز پايان همکاري بنده با جناب کروبي و دوستان اعتماد ملي خواهد بود. در برابر اصرار هاي آقاي بارسقيان براي توضيح بيشتر سکوت کردم و گفتم که اميدوارم اشتباه کنم و اينگونه نشود
. حضرت کروبي، بنا به دلايلي که هرگز برايم مکشوف نشد، احساس ميکنم آقاي قوچاني نسبت به افکار و انديشه ها و نوشتههاي اينجانب، بغض و کينه نهادينه شدهاي دارند. يادم ميآيد نخستين بار که اين احساس به من دست داد در سال هاي طلايي دوم خرداد بود. آقاي قوچاني آن زمانها نوجواني در گروه سياسي روزنامههاي نشاط،، طوس و عصر آزادگان بودند و همانند امروزشان هنوز سري در سرها در نياورده بودند. امروز با گذشت يک دهه از آن روزها، ايشان بحمدالله بزرگ شده و ديگر نوجواني نبوده براي خودشان يلي شدهاند. بعدها که ايشان ضميمه همشهري، شرق، همميهن و شهروند را هم اداره ميکردند همين احساس به نحو پررنگتري برايم به وجود آمد. نوشتههايم در مطبوعاتي که مشاراليه مسئوليت داشتند علي الاغلب به تير غيب گرفتار ميشدند. هرگز هم نه به خودم توضيح داده ميشد و نه هيچ کس ديگري ميدانست که چرا اين يا آن مطلب از بنده چاپ نشده. بعضاً همکاران ايشان توضيح ميدادند که "مطلب صلاح نبوده". تا اينجاي کار ايراد نداشت. اين حق سردبير و مدير مسئول است که مطلبي را که صلاح نميداند و با سياست کلي روزنامه منافات دارد يا ممکن است حساسيت مسئولين را برانگيزد آن را چاپ نکند. ( ضمن اين که عرض کردم، خود بنده هرگز يادم نمي رود کجا دارم زندگي ميکنم و مجموعه يادداشتهاي سه سال اخير در اعتماد ملي مبين اين معنا ميباشد). اما اشکال اين بود که هفته بعدش يا چند روز ديگر فرد ديگري کم و بيش مشابه همان مطلب را در "شرق"، "ضميمه همشهري"،"هم ” نوشتههايم در مطبوعاتي که مشاراليه مسئوليت داشتند علي الاغلب به تير غيب گرفتار ميشدند. هرگز هم نه به خودم توضيح داده ميشد و نه هيچ کس ديگري ميدانست که چرا اين يا آن مطلب از بنده چاپ نشده، “ميهن" يا "شهروند" چاپ کرده بود. با اين تفاوت که نويسنده از "دوستان" و "نزديکان" و به تعبيري از "خودي"ها بودند. ايشان نه تنها حکم به چاپ مقاله داده بودند بلکه در صفحه اول روزنامه يا روي جلد "شهروند" هم مطلب و نويسنده معرفي شده بودند. دوبار موضوع را خيلي صريح با خودشان در ميان گذاردم که آقاي قوچاني مشکل شما با من چيست؟ چرا مطالب من هميشه روي ميز شما گير ميکند؟ و هر دو بارهم ايشان آنقدر قرص و محکم و با حالتي از تعجب با من برخورد کردند که من باورم شد دچار سوء تفاهم و توهم شدهام و مطلقا اينگونه نبوده. درعين حال آنقدرها هم زمان نمي گذشت که باز مورد مشابه ديگري اتفاق ميافتاد. اينکه من دچار سوء تفاهم بودم يا هستم و يا آنکه واقعاً آقاي قوچاني ازمطالب من بنا به دلايلي که نميدانم چيست خوششان نميآيد خيلي در نتيجه کار تفاوتي ايجاد نميکند. چرا که در عمل هر کجا که ايشان از درب وارد ميشدند و تکيه بر کرسي رياست آنجا ميزدند، بنده و نوشتههايم از پنجره به بيرون پرتاب ميشديم. به همين خاطر بود که بنده آقاي بارسقيان را شاهد و حجت گرفتم که با آمدن آقاي قوچاني آنقدرها طول نخواهد کشيد که يادداشتهاي بنده در اعتماد ملي تعطيل خواهد شد. با اينکه چند هفتهاي از حضور ايشان در اعتماد ملي نميگذرد، تا همين جا دو تا از مطالب بنده با مشکل مواجه شدند. مطلب اول يادداشتي در خصوص خانم رکسانا صابري بود که ايشان در دقيقه نود و زماني که مطلب حروفچيني هم شده بود آن را حذف ميکنند. من از آن مطلب هيچ گلايهاي ندارم. آن مطلب را هيچ روزنامه ديگري نيز حاضر نشد چاپ کند. به هر حال موضوع از حساسيت زيادي برخوردار بود و ميتوانست تبعات ناخوشايندي براي روزنامه در پي داشته باشد. ضمن آنکه چند روز بعدش يادداشت آقاي بهمن قبادي درهمان خصوص چاپ شد. اگر مورد نخست را بشود به هر حال به نوعي فهميد، حکايت دوم ديگرواقعا توجيهي نداشت. حدود دوهفته قبل، يعني اواخر فروردينماه، بنده يادداشتي در مورد اختلافات دروني اصولگرايان برسر آقاي احمدي نژاد نوشتم و در آن نتيجهگيري کردم که اين اختلافات ممکن است سبب شود تا جريانات مهم جناح راست همچون جامعتين يا موتلفه بدون آنکه از نامزد خاصي از جملـه از آقاي احمدينژاد حمايت نمايند وارد انتخابات شوند. در طي مدتي که اين يادداشت روي ميز آقاي قوچاني بود انبوهي يادداشت پيرامون انتخابات از "خودي"ها چاپ شد و آن يادداشت ماند که ماند. ممکن است آقاي قوچاني بر بنده منت گذارده و آن يادداشت را ظرف چند روز آينده چاپ کنند، اما جناب کروبي، آيا دوستان و آشنايان آقاي قوچاني هم که مطلب ميدهند روي ميز آقاي قوچاني ميماند؟ آن هم مطلبي که نه باعث اخطار گرفتن روزنامه ميشد؛ نه امکان آن ميرفت که کاري به دست روزنامه بدهد؛ نه ممکن بود اسباب تکدر خاطر برخي از صاحبان قدرت شود و نه هيچ دغدغه ديگري در مورد آن متصور نبود. جناب کروبي، عقل بنده اينقدر ميرسد که در شرايط فعلي و انتخابات پيش روي، براي جنابعالي هزار زيباکلام و سه سال قلم زدنش براي اعتماد ملي فداي يک تار موي زيباي آقاي قوچاني. اما جناب کروبي، شما بالاي منبر به ما آموختيد که "بار کج به منزل نميرسد". اين البته حق و جزء اختيارات آقاي قوچاني است که مطالب بنده را نگه دارند و در مقابل، مطالب دوستان و "خودي"ها را در روز معين و صفحه معين کار کنند. اما اين هم حق من است که ميان ايشان و آقاي حسين شريعتمداري، انصافاً دومي را انتخاب کنم. چون ظاهر و باطن، و پشت و روي آقاي شريعتمداري يکي است. نه هرگز گفته طرفدار جامعه مدني، حقوق شهروندي و قرائت هرمنوتيک از شريعت است و نه هرگز مدعي اصلاحات و اصلاح طلبي شده و نه گفته به جامعه چند صدايي تعلق خاطر دارد و نه طرفداري از پلوراليسم ديني کرده و نه هيچ يک از ديگر ادعاهاي ظاهرالصلاح، دمکراتيک و آزاديخواهانه آقاي قوچاني را کرده. با آقاي حسين شريعتمداري انسان دچار هيچ مشکلي نمي شود چون همواره تکليف خودش را با او ميداند. اشکال با کساني به وجود ميآيد که وقتي به خلوت ميروند "آن کار ديگر ميکنند." وقتي در جايي مختصر قدرتي پيدا ميکنند همه ماسک هاي دگرانديشي، دموکراسيخواهي و شعارهايشان در دفاع از آزادي قلم رنگ ميبازد و از هر مستبد و تماميتخواهي، مستبدانهتر و تماميتخواهانهتر رفتار ميکنند. جناب کروبي تلخ است، اما حکايت بسياري از طرفداران آزادي در جامعه استبدادزده ما تکرار تراژدي "قلعه حيوانات" جورج اورول است. اي مهان کشتيم ما خصم برون-ماند خصمي زان بتر در اندرون ايام به کام باد صادق زيبا کلام اواسط ارديبهشت ماه 1388
 |